اشعار حافظ : حافظ از شبی می‌ گوید که عشق، تمامِ جهان بود!

حافظ از شبی می‌ گوید که عشق، تمامِ جهان بود!

حافظ در این غزل، از لحظه‌ ای می‌ گوید که عشق و شادی در کنار هم معنا می‌ گیرند؛ شبی که دنیا با همه‌ زیبایی‌ اش خلاصه می‌ شود در حضور یار.
در این لحظه، شاعر خود را نه تنها خوشبخت، که «سلطان جهان» می‌ بیند؛ چرا که معشوقش در کنارش است و ماه رخ او، روشنی‌ بخش تمام مجلس عشق.
این غزل، دعوتی است به زندگی در لحظه، ستایش عشق و شکرِ بودنِ معشوق.

***

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ