اشعار حافظ : وقتی حافظ از عشقی میگه که فقط خدا ازش خبر داره!

 وقتی حافظ از عشقی میگه که فقط خدا ازش خبر داره!

این غزل از حافظ از عمیق‌ ترین و لطیف‌ ترین بیان‌ های او درباره‌ راز عشق و رنج دل است؛ جایی که حتی اشک هم بیم دارد، مبادا پرده از این عشق نهانی بردارد.
در این غزل، حافظ از عشقی سخن می‌ گوید که چنان عمیق و پنهان است، که حتی اشک هم از فاش شدن آن بیم دارد. دلِ عاشق، رازی دارد میان خود و خدا؛ رازی که اگر بر زبان آید، آرامش جهان را بر هم میزند. در این سطرها، حافظ از پنهان‌ ترین دردِ عشق می‌ گوید. عشقی که لب بسته است، اما در سکوتش هزار سخن نهفته دارد.

***

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ