
در این غزل، سعدی با ظرافتی بی مانند، لحظه ای از دلدادگی را به تصویر می کشد که عاشق، با دیدار محبوب، از خود بی خود می شود و از جهان مادی به جهانی دیگر قدم می گذارد.
این شعر، نه فقط روایت یک دیدار، بلکه بازتابی ست از حالاتی که درون انسان را دگرگون می کند: انتظار، بی خبری، و آن لحظه ناب که حضور یار، همه چیز را از معنا تهی و در عین حال سرشار میسازد.
سعدی در این شعر، عاشق را در نقطه ای میان آگاهی و بی خبری، حضور و غیاب، و جهان و جهان دیگر قرار می دهد جایی که تنها عشق می تواند راهی به آن بیابد.
***
از در درآمدی و من از خود به درشدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم













