
در دنیای عشق، دل هایی که سوخته اند، بی صبرانه به دنبال نوشدارویی هستند که آرامش شان را باز یابند.
حافظ در این غزل، از دل تنگ و عاشقی می گوید که در فراق معشوق، تنها چیزی که می تواند آرامش دهد، بازگشت محبوب و وصال دوباره است.
او در جستجوی بهبودی است، در جستجوی پناهی که تنها در کنار معشوق می تواند پیدا کند.
این شعر، دعوتی است به نوشیدن باده ای که نه تنها جسم، بلکه جان و دل را شفا می بخشد و آن را از غم فراق رهایی می دهد.
***
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس میکندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش













