
در دنیای عشق، هیچ چیزی جز وصال معشوق اهمیت ندارد.
سعدی در این غزل به زیبایی بیان می کند که عاشق واقعی هیچ گاه از جان خود نخواهد ترسید، چرا که در صحبت با معشوق، حتی جان نیز در نظرش بی ارزش است.
این شعر، دعوتی است به تسلیم شدن در برابر عشق و ایمان به این که برای رسیدن به معشوق، هیچ چیز، حتی جان، مهم تر از او نیست.
در دنیای عشق، اگر قرار است چیزی فدای شد، باید این فدا کردن با آگاهی و شجاعت باشد.
***
سَرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساطِ پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مِهرش در میانِ جان و مُهرش بر دهان باشد
پریرویا چرا پنهان شوی از مَردُمِ چشمم؟
پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقتِ جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم، بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنّا کن که فرمانت روان باشد
به دریای غمت غرقم، گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از موییّ و مویت تا میان باشد
به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم، میلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی میرود سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد














