اشعار حافظ : حافظ از رهایی می‌ گوید؛ از عشقی که مرز نمی‌ شناسد!

حافظ از رهایی می‌ گوید؛ از عشقی که مرز نمی‌ شناسد!

حافظ در این غزل، با صدایی رها و دلی سرشار از یقین، عشق را سرچشمه‌ آزادی میداند. او بی‌ پرده می‌ گوید و از گفتنِ حقیقتش خشنود است.
شاعر خود را پرنده‌ ای از گلشن قدس می‌ بیند که گرفتارِ دام دنیا شده و در حسرتِ بازگشت به اصل خویش است.

این غزل، سفری‌ ست از زمین تا آسمان، از وابستگی تا رهایی، و از “منِ خاکی” تا “عشقِ الهی” نجوایی از دلی که به عشق بند است و در همین بند، آزادترینِ جهان است.

***

فاش می‌ گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ