یک غزل عاشقانه : روایت ناب سعدی از شور دیدار معشوق

یک غزل عاشقانه روایت ناب سعدی

در این غزل، سعدی با ظرافتی بی‌ مانند، لحظه‌ ای از دلدادگی را به تصویر می‌ کشد که عاشق، با دیدار محبوب، از خود بی‌ خود می‌ شود و از جهان مادی به جهانی دیگر قدم می‌ گذارد.

این شعر، نه فقط روایت یک دیدار، بلکه بازتابی‌ ست از حالاتی که درون انسان را دگرگون می‌ کند: انتظار، بی‌ خبری، و آن لحظه‌ ناب که حضور یار، همه چیز را از معنا تهی و در عین حال سرشار میسازد.

سعدی در این شعر، عاشق را در نقطه‌ ای میان آگاهی و بی‌ خبری، حضور و غیاب، و جهان و جهان دیگر قرار می‌ دهد جایی که تنها عشق می‌ تواند راهی به آن بیابد.

***

از در درآمدی و من از خود به درشدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ