
در این غزل لطیف، سعدی عشق را همچون نوری می بیند که بر دل عاشق می تابد و روشنی جان می شود.
معشوق، سرچشمه زیبایی و آرامش است؛ نوری که نگاه عاشق را معنا می بخشد و حضورش، سایه هر نگرانی را از دل دور می کند.
این شعر، ستایشی از عشق ناب و پاک است؛ عشقی که نه از جنس خواهش، بلکه از جنس پرستش دل است.
سعدی با واژگانی ساده اما عمیق، تصویری می آفریند که در آن عاشق، تنها یک خواسته دارد روشن ماندن نور معشوق و دور شدن هر چشم بدی که بر او افتد.
غزلی کوتاه، اما سرشار از لطافتِ عشق شرقی و زیباییِ بیان سعدی.
***
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم
روی مپوشان که بهشتی بود
هر که ببیند چو تو حور ای صنم
حور خطا گفتم اگر خواندمت
ترک ادب رفت و قصور ای صنم
تا به کرم خرده نگیری که من
غایبم از ذوق حضور ای صنم
روی تو بر پشت زمین خلق را
موجب فتنهست و فتور ای صنم
این همه دلبندی و خوبی تو را
موضع نازست و غرور ای صنم
سروبنی خاسته چون قامتت
تا ننشینیم صبور ای صنم
این همه طوفان به سرم میرود
از جگری همچو تنور ای صنم
سعدی از این چشمه حیوان که خورد
سیر نگردد به مرور ای صنم













