غزلی که خواب را از جهان گرفت؛ داستان بی‌ قراری عاشقانه در غزل مولانا!

داستان بی‌ قراری عاشقانه در غزل مولانا

در جهان عاشقانه‌ مولانا، عشق حالتی نیست که بیاید و برود؛ وضعیتی است که جان را شب و روز در بر می‌ گیرد. عاشق، دیگر صاحب زمان نیست؛ روز و شب نیز به اسارت شوق درمی‌ آیند.
این غزل، تصویر بی‌ قراری مطلق است؛ بی‌ قراری‌ ای که نه آرامش می‌ خواهد و نه پایان. مولانا از عشقی می‌ گوید که آن‌ قدر فراگیر است که حتی مفاهیمی چون زمان، عقل و خواب را به جنون می‌ کشاند.
این شعر، صدای دلیست که راهی جز سوختن و دوست داشتن نمی‌ شناسد.

***

در هوایت بی‌ قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ