
در این غزل، سعدی پرده ای از دلِ عاشقی را کنار میزند که در تب و تاب عشق، آرام و قرار ندارد. او از شوری می گوید که نه در دل می گنجد و نه در کوی و برزن پنهان میماند؛ شوری که عاشق را چون بادی سرگردان، به هر سمت و سو می کشاند.
این شعر، روایت دل بی قرارِ عاشقی است که نام و یاد یار، لحظه ای او را رها نمی کند و جنونِ شیرین عشق، پاهایش را به هر کوی و مسیر می کشاند.
سعدی در این غزل، عشق را نه یک احساس خاموش، بلکه آتشی زنده معرفی می کند؛ آتشی که عاشق را دیوانه وار، اما عاشقانه، در جهان می گرداند.
***
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
صد نعره همی آیدم از هر بن مویی
خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان
تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت
میافتم و میگردم چون گوی به پهلوی
خود کشته ابروی توام من به حقیقت
گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی
آنان که به گیسو دل عشاق ربودند
از دست تو در پای فتادند چو گیسوی
تا عشق سر آشوب تو همزانوی ما شد
سر برنگرفتم به وفای تو ز زانوی
بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل
کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی
عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد
گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی













