
در دل طبیعت، همیشه رازی نهفته است؛ رازی از جنس عشق، لطافت و نغمه هایی که مستقیما به جان می نشینند. حافظ در این بیت، تصویری می آفریند که عشق را در لباس سادگی و ناله های عاشقانه بلبل پنهان کرده است.
بلبلی که برگ گلی خوش رنگ را در منقار دارد، نه فقط شاهد زیبایی، که اسیرِ دلباختگیِ خویش است؛ ناله هایش روایت دل عاشقی ست که حتی در میان رنگ و عطر گل، باز دلش از شوق و سوز لبریز است.
این شعر، زمزمه ایست از عشق های بی قرار و دل هایی که در میان زیبایی، باز می سوزند و می خوانند…
***
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت













