
گاهی عشق را نمی توان با زیباییِ ظاهر توضیح داد؛ پیوندی ست پنهان، رازآلود و عمیق که میان دو دل شکل می گیرد.
سعدی در این غزل از همین «چیزِ ناگفتنی» سخن می گوید؛ عشقی که نه از روی صورت، بلکه از سوزِ مهر برمی خیزد.
وجود عاشق در آتش محبت می گدازد و هرچه از خود تهی تر می شود، مهر معشوق پابرجاتر میماند.
این شعر، روایتِ عشقی ست که دلیل نمی خواهد و با رفتنِ جان هم از دل بیرون نمیرود.
***
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست













