یک غزل عاشقانه : از جراحت جدایی تا امیدِ آمدن؛ نگاهی به غزل جان‌ فرسای سعدی!

از جراحت جدایی تا امیدِ آمدن؛ نگاهی به غزل جان‌ فرسای سعدی!

سعدی در این غزل، زخمی‌ ترین تصویر عشق را پیش چشم می‌ آورد؛ عشقی که نه تنها دل را می‌ سوزاند، بلکه با خیالی دور و دست‌ نیافتنی، جان عاشق را به بند می‌ کشد.

جدایی چنان بر او سنگینی کرده که حتی یاد معشوق، به‌ جای مرهم، جراحتی تازه می‌ افزاید؛ همانند آب روشنی که به کام تشنگان می‌ نماید اما دست‌ یافتنی نیست. در این میان تنها آرزوی عاشق، بازگشت محبوب است؛ که هیچ هدیه‌ ای نیکوتر از حضور او نیست.

این غزل نجواى دلى است که میان امید و حیرانى آویزان مانده، و در جستجوی معشوقی است که ردّی از جای پای او نمی‌ یابد.

***

خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟
چه از این به‌ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان؟
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

درِ چشمْ بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

⚡️ مطالبی که نباید از دست بدی

برای مشاهده فال حافظ روی دکمه زیر کلیک فرمایید :

فال حافظ