
این غزل از حافظ، شاعر بلندآوازه ایران، تجلی امید و آرامش در برابر درد و اندوه اند. حافظ با اشاره به بازگشت «یوسف گم گشته» به کنعان و تبدیل «کلبه احزان» به گلستان، تصویری از نوید رهایی و تحول روحی ارائه می دهد.
در این غزل، دل سوختگان و غم دیدگان به صبر و امید فراخوانده شده اند و یادآوری می شود که هر سختی و پریشانی موقتی است و سرانجام آرامش و شادی فرا خواهد رسید.
زبان حافظ در این ابیات ساده و در عین حال عمیق است و استعاره ها و نمادهای قرآنی و عرفانی، پیام شاعر را به زیبایی منتقل می کنند.
***
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب
جمله میداند خدایِ حالْگردان غم مخور
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار
تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور













