
در دنیای عشق، گاهی تنها یک نگاه کافی ست تا دل را از آرامش تهی کند و آدمی را به ورطه شیدایی بکشاند.
سعدی در این غزل، از عشقی سخن می گوید که ناگهانی می آید، پرده نشینِ دل را بی خبر می رباید و راه بازگشتی باقی نمی گذارد. او روایتگر دلدادگیِ بی اختیار است؛ جایی که یاد محبوب میرود، اما قلب عاشق هنوز اسیر همان نگاه اول میماند.
با کنار رفتن پرده نهان، عشق چنان کامل و عمیق می شود که گویی سرنوشت به نقطه پایانی خود رسیده است؛ همان پایانِ شیرینی که عاشق همیشه در جستجوی آن است.
***
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت













